رستم
جهان زیر پای اندر آرد به تیغ نهدتخت شاه از بر پشت میغ
ببرد پی بدسگالان ز خاک بروی زمین بر، نماند مغاک
بدو باشد ایرانیان را امید ازو پهلوان را خرام و نوید
خنک پادشاهی که هنگام او زمانه به شاهی برد نام او ۱/۱۸۱/۷۱۳
ستاره شناسان مانند این پاسخ را به منوچهر شاه نیز دادند:
از این دخت مهراب و ز پور سام گوی پرمنش زاید و نیک نام
بود زندگانیش بسیار مر همش زور باشد و آیین و فر
همش برز باشد همش شاخ و یال به رزم و به بزمش نباشد همال
کجا باره ی او کند موی تر شود خشک همرزم او را جگر
عقاب از بر ترگ او نگذرد سران جهان را به کس نشمرد
یکی برز بالا بود فر مند همه شیر گیرد به خم کمند
هوا را به شمشیر گریان کند بر آتش یکی گور بریان کند
کمربسته ی شهریاران بود به ایران پناه سواران بود ۱/۲۱۸/۱۲۴۶
پیوند زال و رودابه انجام شد و رودابه باردار گشت و رنج بارداری خود را برای مادر چنین برمی شمرد؛
تو گویی به سنگ استم آگنده پوست و گر ز آهنست آن که نیز اندر اوست۱/۲۳۶/۱۴۷۱
و چون زمان زادن فرا رسید، رودابه از هوش برفت و زال هراسان سیمرغ را به یاری خواند[۴] و سیمرغ حاضر آمد و زال را دلداری داد:
کزین سرو سیمین بر ماهروی یکی نرّه شیر آید و نامجوی
که خاک پی او ببوسد هژبر نیارد گذشتن به سر برش ابر
از آواز او چرم جنگی پلنگ شود چاک چاک و بخاید دو چنگ
به جای خرد سام سنگی بود به خشم اندرون شیر جنگی بود ۱/۲۳۷/۱۴۸۷
امّا سیمرغ زال را گفت که فرزند رودابه:
نیاید به گیتی ز راه زهش به فرمان دادار نیکی دهش
بیاور یکی خنجر آبگون یکی مرد بینادل پر فسون
نخستین به می ماه را مست کن ز دل بیم و اندیشه را پست کن ۱/۲۳۷/۱۴۹۲
تا پهلوگاه رودابه را بکافد و بچّه را از پهلوی وی بیرون کشد و جای زخم را بدوزد و گیاهی را که سیمرغ به وی می دهد با شیر و مشک بیامیزد و بکوبد و در سایه خشک کند و بر آن نهد. زال نیز چنین کرد و موبدی هنرمند و دانا را فراخواند و موبد:
بکافید بی رنج پهلوی ماه بتابید مر بچّه را سر ز راه
یکی بچّه بد چون گوی شیر فش به بالا بلند و به دیدار کش
شگفت اندر او مانده بد مرد و زن که نشنید کس بچّه ی پیلتن ۱/۲۳۹/۱۵۱۰
و چون رودابه به هوش آمد و فرزند را دید:
«برستم» بگفتا، غم آمد به سر نهادند رستمش نام پسر[۵] ۱/۲۳۹/۱۵۱۷
آن گاه از روی اندام رستم پیکره ای از حریر بساختند و درون آن را با موی سمور بیاگندند و رخ وی را بر آن آراستند و آن پیکره را که سنانی زیر کش و در دستی کوپال داشت بر اسب نشاندند و عنان به دست چپ وی دادند و به نزد سام فرستادند و چون سام این پیکره را دید شگفتی ها نمود که «مرا ماند این پرنیان گفت راست».
ده دایه به رستم شیر می دادند و چون وی را از شیر بازگرفتند خوراک وی، غذای پنج مرد بود و هنگامی که از هشت سالگی گذشت[۶]
تو گفتی که سام یلستی به جای به بالا و دیدار و فرهنگ و رای ۱/۲۴۲/۱۵۵۴
سام دیدار رستم را به زابلستان آمد[۷]. پیلی را بیاراستند و بر آن تختی زرّین نهادند و رستم با آن زور و بازو و یال دلاورانه، تاج بر سر و کمربسته با گرزی گران بر آن نشست[۸] و:
چوگل چهره ی سام یل بشکفید که بر پیل بر، بچّه ی شیر دید ۱/۲۴۳/۱۵۷۱
نخستین کار پهلوانی رستم هنگامی رخ داد که شبی پیلی سپید که از آن زال بود رها شد و به مردم گزند رساند. رستم آگاه شد و گرز سام را برگرفت و با آن که کسان راه را بر وی گرفتند رستم آنان را براند و زنجیر و بند سرای را درهم شکست و تازان به سوی ژنده پیل رفت و پیل را با ضربت گرز بر زمین افکند و کشت و بازگشت، روز دیگر زال را از این داستان آگاه ساختند و او رستم را فراخواند و ستود و به رفتن به کوه سپند و گشودن دژ آن و گرفتن انتقام خون نریمان فرمان داد.
رستم جامه ی ساروانان پوشید و تنی چند از خویشان را برگرفت و با کاروانی که نمک بدان دژ می برد رهسپار کوه سپند گشت و گرز خود را در بار نمک پنهان ساخت و شادمان به دروازه ی دژ سپند رسید و به درون دژ راه یافت و به نزد مهتر دژ شتافت و زمین بوسه داد و نمک بدو هدیه بخشید و سپس به فروختن نمک پرداخت و چون شب فرارسید جنگ درپیوست و بامدادان:
به دژ در یکی تن نبد زان گروه چه کشته چه از رزم گشته ستوه ۱/۲۶۹/۱۱۰
رستم، گنجینه ی دژ را گشود و نامه ای به زال نوشت و از پیروزی خود او را آگاه ساخت و سپس با گنج های فراوان به نزد وی شتافت[۹].
سال ها بر این برآمد تا آن که افراسیاب برای سومین بار پس از درگذشت «زو» به ایران تاخت و ایرانیان هراسناک به نزد زال آمدند و او را سرزنش کردند که
پس از سام تا تو شدی پهلوان نبودیم یک روز روشن روان ۲/۴۹/۲۲
و زال با آنان از پیری خود سخن گفت و رستم را زیبنده ی کلاه مهی دانست و جهان پهلوانی را به وی ارزانی داشت و او را گفت:
ترا نوز پورا گه رزم نیست چه سازم که هنگامه ی بزم نیست
چگونه فرستم به دشت نبرد ترا پیش ترکان پر کین و درد
چه گویی، چه سازی چه پاسخ دهی که جفت تو بادا مهی و بهی
چنین گفت رستم به دستان سام که من نیستم مرد آرام و جام ۲/۵۰/۴۳
و از دلاوری های خود در کشتن پیل سپید و دژ سپند یاد کرد و افزود:
کنون گر بترسم ز پور پشنگ نماند ز من در جهان بوی و رنگ ۲/۵۰/۱۷ح
یکی باره باید چو کوه بلند چنان چون من آرام به خم کمند
یکی گرز خواهم چو یک لخت کوه گر آیند پیشم ز توران گروه … ۲/۵۱/۵۰
زال گله ی اسبان را فراخواند امّا هیچ اسبی تاب رستم را نداشت تا آن که از کابل فسیله ای آوردند که در آن مادیانی بود که در پی کره ای داشت که رخش خوانده می شد و رستم این کره را برگزید (—> رخش) و از این پس رخش یگانه مرکب رستم بود[۱۰].
رستم به فرمان زال به البرز کوه رفت تا کیقباد را که زال و بزرگان او را به پادشاهی برداشته بودند به ایران آورد. رستم در راه به طلایه داران ترک برخورد و با آنان جنگید و ایشان را به گریز واداشت و چون به نزدیکی البرز کوه رسید مجلسی از بزرگان آراسته دید. بزرگان او را به آسودن و می نوشیدن فراخواندند ولی رستم پاسخ داد:
نیاید به بالین سر و دست ناز که پیشست بسیار رنج دراز
سر تخت ایران ابی شهریار مرا باده خوردن نیاید به کار ۲/۵۸/۱۴۳
در همین بزم بود که رستم کیقباد را یافت و شناخت و با وی به سوی ایران بازگشت در نزدیکی سپاه ایران، قلون تورانی راه را بر آن دو بست و رستم با وی در آویخت و او را کشت.
در نخستین لشکرکشی کیقباد برای نبرد با افراسیاب، رستم پیشرو سپاه وی بود و چون نبرد قارن را با شماس تورانی دید و دریافت که «چگونه بود ساز ننگ و نبرد» به پیش زال رفت و از او درباره ی افراسیاب پرسید و به نبرد با وی شتافت و چون افراسیاب را یافت با وی درآویخت و او را از پشت زین برگرفت تا به نزد کیقباد برد[۱۱].
ز هنگ سپهدار و چنگ سوار نیامد دوال کمر پایدار
گسست و به خاک اندر آمد سرش سواران گرفتند گرد اندرش
سپهبد چو از چنگ رستم بجست بخایید رستم همی پشت دست ۲/۶۵/۵۰
و پس از همین حادثه بود که پشنگ به کیقباد پیشنهاد آشتی داد و جیحون بار دیگر مرز دو کشور شناخته شد امّا رستم با آشتی همداستان نبود و از کیقباد می خواست که «مجوی آشتی درگه کارزار».
نبد پیشتر آشتی را نشان بدین روز گرز من آوردشان ۲/۷۲/۱۵۵
کیقباد برای بزرگداشت دلاوری های رستم، عهدی نگاشت و نیمروز و زابلستان تا رود سند را به رستم بخشید و او را تاج و کمربند زرّین داد[۱۲]. چون کیکاوس به پادشاهی نشست و اندیشه ی رفتن به مازندران گرفت، ایران را به میلاد سپرد و از او خواست که
ز هر بد به زال و به رستم پناه[۱۳] که پشت سپاهند و زیبای گاه ۲/۸۴/۱۶۰
چون کاوس در بند دیوان مازندران گرفتار آمد و نابینا شد، فرستاده ای به نزد زال و رستم فرستاد و از آنان یاری خواست و زال رستم را گفت:
کنون کرد باید تو را رخش زین بخواهی به تیغ جهانبخش کین
همانا که از بهر این روزگار ترا پرورانید پروردگار ۲/۸۹/۲۴۲
و رستم به فرمان زال، از راهی کوتاه ولی پر فراز و نشیب که جایگاه دیوان و شیران و تا مازندران چهارده منزل بود، رهسپار رهانیدن کاوس گشت و پس از ان که دو منزل راه پیمود، در نیستانی که کنام شیر بود برآسود و بخفت و چون شیر بازآمد و رستم را در جای خود خفته یافت نخست با رخش درآویخت؛ امّا رخش شیر را کشت بی آن که سوار خود را بیدار کرده باشد و این نخستین خان از هفت خوان رستم در مازندران بود[۱۴].
سپیده دم روز دیگر، رستم به راه افتاد و به بیابانی گرم و سوزنده رسید که « ز گرما و از تشنگی شد ز کار» و بر خاک گرم افتاد و در حالی که زبانش از تشنگی چاک چاک شده بود با خدای به راز و نیاز پرداخت که ناگهان میشی نیکو سرین پدید آمد و رستم اندیشید که این میش را آبشخوری است. پس او را دنبال کرد تا به چشمه ای رسید و خدای را سپاس گفت و بدین سان دومین خان سفر را در پشت سر نهاد. (که این امر را می توان نمودار، فرّه ایزدی رستم دانست.)
رستم در چشمه سر و تن بشست و بخفت امّا این بار جایگاه خواب رستم، مکان اژدهایی بزرگ بود. اژدها در تیرگی شب سه بار آشکار شد ولی تا رخش وحشت زده رستم را بیدار می کرد و رستم چشم می گشود اژدها نهان می گشت. امّا در آخرین بار که رستم خشمناک با رخش برمی آشفت:
چنان ساخت روشن جهان آفرین که پنهان نکرد اژدها را زمین
بر آن تیرگی رستم ا.و را بدید سبک تیغ تیز از میان برکشید ۲/۹۶/۳۷۲
و با اژدها درآویخت و به یاری رخش که کتف اژدها را دریده بود، بر اژدها پیروزی یافت و او را کشت و خان سوم را پشت سر نهاد و به راه خود ادامه داد تا آن که شب هنگام به کنار چشمه ای رسید و فرود آمد که جایگاه زنی جادوگر بود:
درخت و گیا دید و آب روان چنان چون بود جای مرد جوان
چو چشم تذروانیکی چشمه دید یکی جام زرّین بر او پر نبید
یکی غرم بریان و نان از برش نمکدان و ریچال گرد اندرش
خور جاودان بد، چو رستم رسید از آواز او دیو شد ناپدید ۲/ ۹۷/۴۰۲
رستم به می خوردن و رود نواختن پرداخت و زن جادوگر خود را به سیمای می گساری جوان درآورد و به نزد رستم آمد امّا چون رستم جامی شراب بدو داد و از خدای نیکی دهش یاد کرد، سیمای زن جادوگر دگرگون و سیاه گشت و رستم او را در بند کشید و از وی خواست تا چهره ی واقعی خود را بنماید و زن، به صورت ژنده پیری زشت و پلید نمایان گشت و رستم میانش را به خنجر به دو نیم کرد و از آن جا روی به راه آورد.
چون رستم خان چهارم را پشت سر نهاد، به بیابانی تیره و تاریک رسید و از آن گذشت و به روشنایی درآمد و رخش را رها ساخت و خود برآسود امّا دشتبان، رخش را در مرغزار یافت و به سوی رستم و رخش شتافت و چوبی بر پای رستم نواخت و او را بیدار ساخت که
چرا اسب برخوید بگذاشتی به رنج نابرده برداشتی ۲/۱۰۰/۴۴۲
و رستم خشمناک شد و بی آن که سخن بگوید دو گوش دشتبان را برکند و دشتبان نالان به نزد اولاد، پهلوان آن مرز شتافت و از او یاری خواست و اولاد، سپاهی برگرفت و با رستم به نبرد پرداخت (و این پنجمین خان سفر رستم بود) امّا رستم سپاه اولاد را پراکنده ساخت و اولاد را در کمند خویش گرفتار ساخت و او را پیاده، کشان، با خود ببرد و با وی بر آن نهاد تا اولاد جایگاه کاوس و دیو سپید و ارژنگ … را به وی بنمایاند و او نیز پس از پیروزی، پادشاهی مازندران را به اولاد بخشد و بدین سان اولاد راه خانه ی دیو سپید و همچنین زندان کاوس را به رستم نشان داد تا آن که رستم به «کوه اسپروز» رسید که قرارگاه ارژنگ دیو بود (و ششمین خان سفر.) رستم گرز سام را برگرفت واولاد را بر درختی بست و به سوی ارژنگ روی آورد و با وی درآویخت و:
سر و گوش بگرفت و پایش دلیر سر از تن بکندش به کردار شیر
چو دیوان بدیدند گوپال اوی بدریدشان دل ز چنگال اوی
نکردند یاد از بر و بوم و رست پدر بر پسر بر همی راه جست
برآهیخت شمشیر کین پیلتن بپرداخت یکباره زان انجمن ۲/۱۰۴/۵۲۸
و پس از این پیروزی، به جایگاه نخستین بازآمد، اولاد را رها کرد و با او رهسپار زندان کاوس در مازندران گشت و کاوس را یافت و از کاوس نشان جایگاه دیو سپید را گرفت و دانست که درمان چشم کاوس «به خون دل و مغز دیو سپید» است.
رستم هفتمین خان سفر را آغاز کرد و از هفت کوه گذشت تا به غاری رسیده دیو سپید در آن جا بود، پس درنگ کرد تا روز فرا رسید و دیوان را گاه خواب فراز آمد، آن گاه رستم به دیوان حمله برد و بسیاری از آنان را کشت و دیگران گریختند و رستم به جایگاه دیو سپید راه یافت و با درآویخت[۱۵].
تهمتن به نیروی جان آفرین بکوشید بسیار با درد و کین
بزد دست و برداشتش نرّه شیر به گردن برآورد و افگند زیر
فروبرد خنجر دلش بردرید جگر از تن تیره بیرون کشید ۲/۱۰۸/۵۹۷
و به نزد کاوس شتافت و او را از کشته شدن دیو سپید آگاه کرد و خون دیو سپید را در چشم کاوس چکانید و او بینایی خود را بازیافت و رستم را ستودن گرفت و نامه ای به شاه مازندران نگاشت و او را به جنگ فراخواند و نامه را به رستم داد و رستم رهسپار درگاه شاه مازندران گشت. بزرگان مازندران او را پذیره شدند و رستم قدرت نمایی را، درختی برکند و به سوی آنان پرتاب کرد که بسیاری از سواران در زیر شاخه های درخت ماندند و چون سواری برای آزمایش رستم دست وی را فشرد، رستم خندید و:
بدان خنده اندر بیفشارد چنگ ببردش رگ از دست و از روی رنگ ۲/۱۱۴/۷۰۷
و پهلوانی دیگر به نام «کلاهور» را نیز به همان سرنوشت دچار ساخت (—> کلاهور) و به نزد شاه مازندران رفت و شاه مازندران از بیم، او را در پیش خود نشاند و گرامی داشت؛ امّا چون پیشنهاد کاوس را نپذیرفت و پیام وی را به درشتی پاسخ داد، رستم برخاست و رو به راه نهاد و خلعت شاه مازندران را نیز نپذیرفت:
نپذرفت ازو جامه و اسب و زر که ننگ آمدش زان کلاه و کمر ۲/۱۱۶/۷۲۷
و به نزد کاوس بازآمد و سپاه آراست و به جنگ شاه مازندران روی آورد و پس از آن که «جویان» پهلوان مازندران را مغلوب ساخت، نیزه ای برگرفت و به شاه مازندران حمله برد و:
یکی نیزه زد بر کمربند اوی ز گبر اندر آمد به پیوند اوی
شد از جادویی تنش یک لخت کوه از ایران برو بر نظاره گروه
تهمتن فرو ماند اندر شگفت سناندار نیزه به گردن گرفت
نه برخاست از جای سنگ گران میان اندرون شاه مازندران ۲/۱۲۲/۸۴۶
پس رستم آن سنگ را برگرفت و به پیش سراپرده ی شاه آورد و آن را به ایرانیان سپرد و شاه مازندران را گفت که یا سنگ را با گرز خرد خواهد کرد یا خود را بنمایاند و شاه مازندران از بیم خود را نمود و رستم او را دستگیر ساخت و به سوی کاوس روی نهاد:
چنین گفت کاوردم آن لخت کوه ز بیم تبر شد به چنگم ستوه ۲/۱۲۳/۸۵۶
و کاوس فرمان داد تا شاه مازندران را کشتند و به تقاضای رستم، اولاد را فرمانروای مازندران ساخت و خود رستم رستم را هدیه های بی شمار داد (۲/۱۲۵/۸۸۸) و رستم به نیمروز بازگشت.
کاوس به یاری پهلوانان خود جهانگشایی ها کرد و به هاماوران رفت ولی در هاماوران شاه یمن او را فریفت و به زندان افگند و از سوی دیگر افراسیاب به ایران تاخت و زن و مرد و کودک ایرانی را بنده ساخت و مردم ایران به سوی زابلستان روی نهادند و به نزد رستم آمدند:
که ما را ز بدها تو باشی پناه چو گم شد سر تاج کاوس شاه
دریغست ایران که ویران شود کنام پلنگان و شیران شود ۲/۱۳۸/۱۹۴
کسی کز پلنگان بخوردست شیر بدین رنج ما را بود دستگیر ۲/۱۳۸/۱۹۷
و رستم پس از آن که از کار کاوس و سپاهش به نیکی آگاه گشت و از کابل، سپاه خواست و آماده ی نبرد شد[۱۶]، نامه ای به کاوس نوشت و نامه ای برای شاه هاماوران فرستاد و از وی خواست تا کاوس را رها سازد:
وگرنه بیارای جنگ مرا به گردن بپیمای سنگ مرا ۲/۱۴۰/۲۱۱
شاه هاماوران درخواست رستم را نپذیرفت و او را به نبرد فراخواند و رستم با او پیکار کرد و شاه هاماوران از وی گریخت و از شاهان مصر و بربر یاری خواست و آنان وی را به سپاه کمک کردند و رستم که پیمان شاهان سه کشور را دید، نهانی کس به نزد کاوس رستم را به نبرد فرمان داد و رستم نبرد آغاز کرد و شاه شام را گرفتار ساخت و شاه هاماوران چاره ای جز آشتی نیافت و پذیرفت که کاوس و پهلوانان ایرانی را رها سازد.
رستم نیز چون کاوس آزاد شد گنج سه پادشاه مصر و بربر و هاماوران را به سراپرده ی کاوس برد.
پس از رهایی کاوس، افراسیاب به نبرد با وی پرداخت امّا سپاهش آسیب فراوان دیدند و افراسیاب که رستم را عامل شکست خود می دانست سپاه خویش را گفت که هر کس رستم را گرفتار سازد:
دهم دختر خویش و شاهی ورا برآرم سر از برج ماهی ورا ۲/۱۴۹/۳۴۵
همان شهریاری سپارم ورا به گردون گردان برآرم ورا ۲/۱۴۹/۹ح
امّا کسی را یارای برابری با رستم نبود و سپاه افراسیاب سرانجام شکست خوردند و گریختند و کاوس جهان پهلوانی به رستم داد. (۲/۱۵۰/۳۵۷). امّا چون کاوس به آسمان پرواز کرد و در بیشه ی شیر چین آمل فرود آمد، رستم او را از این کار نکوهش کرد.
[۱] – نام رستم که در ادبیّات ما به صورت های رستهم، روستهم، روستم نیز آمده است، در اصل از دو جزء تشکیل شده است: رس= raodha (بالش و نمو) ]رستن و روییدن از همین ریشه است[ + تهم= taxma که در پارسی باستان و گاتها و دیگر بخش های اوستا به معنی دلیر و پهلوان آمده است و تهمتن نیز از همین ریشه است به معنی بزرگ پیکر و قوی اندام و در حقیقت تهمتن معنی کلمه ی رستم است. بنابر آن چه گفته شد رستم یعنی کشیده بالا و بزرگ تن و قوی پیکر: «یشتها ۲، ص۱۳۹» (فرهنگ ایران باستان، ص۲۲۸، ح۱۹). «در ادبیّات پهلوی نام رستم به صورت رت ستخمک Rot – Staxmak یا رتستخم Rot – Staxma و رتستهم (بندهشنبزرگ، فصل ۳۳ و ۳۵ و شهرستان های ایران) آمده است. مارکوارت تصوّر کرده است که کلمه ی رت ستخمک در اوستا رات ستخم Ranta – Staxma و یکی از عناوین و صفات گرشاسپ بوده است و این دو پهلوان نه تنها از جهت اعمال پهلوانی به یکدیگر شبیه اند بلکه از نظر مذهبی نیز شباهت و قرابت دارند ... امّا این وجوه شباهت هیچگاه دلیل وحدت دو پهلوان و همسانی آن دو با یکدیگر نیست ... نلدکه برعکس مارکوارت معتقد است که داستان زال زر و رستم به هیچ روی با روایت گرشاسپ ارتباطی ندارد و نسب نامه آن دو ساختگی و مجعول است چه اولاً در اوستا از ایشان نامی نیامده است و ثانیاٌ گرشاسپ در اوستا و در بعضی از موارد شاهنامه در شمار شاهان است در صورتی که زال و رستم از پهلوانان شمرده می شوند». ( حماسه سرایی در ایران، صص۵۶۳ و ۵۶۴). مهرداد بهار نوشته است: «بیشتر مینوان احتمال داد که رستم پهلوان اساطیر اقوامی بیگانه (ظاهراً سکایی) بوده که به علّت آمیختن ایشان با ایرانیان وارد افسانه های ملّی ما گردیده است ...» (اساطیر ایران، ص۴۹؛ آناهیتا، ص۱۴۲).
هرتسفلد رستم را با گندوفر پادشاه سکستان (سیستان) یکی می داند، (تاریخ باستانشناسی، صص ۶۲ – ۶۳). امّا هنینگ در مجله ی «مدرسه السنه ی شرقی لندن» ش سیزده، صص ۵۵-۱۱۵۴ در معرّفی و نقد کتاب مذکور گوید: «سرگذشت جذاب گندوفر Gundafarrو قصر واقع در کوه خواجه (سیستان) بار دیگر در سخنرانی هرتسفلد شرح داده شده است. ما می دانیم نام Arostom در P’austos Biwzandaci (قرن ۵م) چاپ Vcnice، ۱۹۱۴ ص۳۳۳ و تاریخ بی نام سریانی که هوبشمان در دستور ارمنی ۷۱ نام برده (این تاریخ در مجله ی «پیام نو»، تهران، سال ۳ از شماره ۱ به بعد از ترجمه ی روسی بانو ن. و. پیگولوسکایاترجمه و چاپ شده است. م. م) یاد شده این ها قدیم ترین مواضعی هستند که نام مزبور در آن ها آمده و نشان می دهند که در قرن پنجم میلادی شکل و هیئت دو هجایی Rostam معمول بوده. در هر حال احتیاجی نیست که درباره ی قدمت شکل روتستهم Rwtsthm که در کتب پهلوی زرتشتی آمده، شک کنیم، بلکه باید بگوییم که این کلمه لااقل به شکل لغت و صفت بیشتر معمول بوده است. به نظر می رسد که مدارک کتبی فرضیه ای را که مبتنی است بر این که نام رستم رابطه ی مستقیم با Gundafarr دارد رد می کند و اجازه می دهد که فرض کنیم داستان قدیم تر و مستقل از افسانه ی اخیر باشد (برهان، ج۲، صص۹۴۸ و ۹۴۹، ح معین). مارکوارت معتقد است که رستم یکی از القاب گرشاسب است بنابر این همان کرساسباست. (ZDMG Trapraz).
رستم پهلوان زابل است و ممکن است تصوّر شود که داستان او را سکاهایی که در ایّام تاریخی به سیستان تاخته اند با خود آورده باشند امّا این تصوّر صحیح نیست زیرا شکل اصلی نام رستم به تمام معنی ایرانی است و نلدکه آن را از نام های اصیل ایرانی می داند. (حماسه ی ملّی ایران، ص۱۱) بنابراین می توان داستان رستم را متعلّق به عهدهای پیش از مهاجرت سکاها به سرزمین ایران دانست. (حماسه سرایی در ایران، صص۵۶۴ و ۵۶۵).
جی، سی، کویاجی معتقد است که رستم و گودرز همزمان بوده اند و چون گودرز از ۴۶ تا ۵۱ میلادی فرمانروایی می کرده، رستم نیز در چنین دورانی می زیسته است. از دلایلی که کویاجی برای این عقیده ی خود ارائه می کند آن است که رستم با مهاجران کوشانی می جنگد (در حدود ۶۰م). «رستم که از نظرگاه تاریخی یکی از شاهزادگان بزرگ پارتی بوده و بر سرزمین های باختری شاهنشاهی پارت فرمانروایی می کرده و بر اثر ایستادگی در برابر ابرکوشانی ها به گونه ی پهلوانان قومی مردم سیستان و سرزمین های دورادور آن درآمده است ... آن چنان که هیچ یک از دیگر پهلوانان حماسی جهان حتّی آشیل به چنین آوازه ی بلندی نایل نیامده اند» (آیین ها و افسانه های ایران و چین باستان، صص۱۶۱-۱۷۰).
[۲] – طبری نسب نامه ی رستم را چنین یاد کرده است: رستم الشدید بن دستان بن بر امان ابن خورنگ بن گرشاسپ بن اثرط بن سهم بن نریمان (ج۱، ص۵۹۸) (خورنگ یا اپرنگ پسر سام است که یوستی آن را همان گورنگ می داند. نام نامه، ص۱۱۳). ابن اثیر همین سلسله نسب را چنین آورده است: رستم الشدید بن دستان بن نریمان ابن جوذنک بن گرشاسپ (کامل،ص۸۳). ثعالبی در غرر اخبار ملوک الفرس رستم را پسر زال، پسر سام، پسر نریمان می داند (ص۶۸) و بیرونی رستم را پسر دستان پسر سام (کرشاسپ) می خواند (آثارالباقیه، ص۱۰۴).
[۳] – در غرر ثعالبی آمده است که فدعا (سام) بالمنجمین و الکهنه و امرهم بالنظر فی عاقبة تلک المواصله فاخبروه … بان زال یرزق من ابنة مهراب ابناً منقطع القرین فی القوة و الشجاعه و الرئاسه و قهر الاعداءِ و حسن الظفر فی الحروب و اعانة الملوک و بعدالصیت فی الحروب و اعانةالملوک و بعدالصیت فی العالم و بقاءِالذکر الی الامد …» (غرر، ص۸۴، (شاهنامه ی ثعالبی، صص۳۷ و ۳۸).
[۴] – داستان یاری خواستن زال از سیمرغ در عرر ثعالبی نیامده است.
[۵] – در ترجمه ی بنداری از شاهنامه آمده است که قالت: «برستم» ای خلصت فسمی الصبی رستم (الشاهنامه، ج۱، ص۱۳۹، ح۱۰) امّا در غرر ثعالبی آمده است که فسر به زال و ارتاح له و سماه رستم(ص۱۰۵).
[۶] – این بخش در غرر ثعالبی نیامده است و تنها به ذکر این نکته اکتفا شده است که زال تولّد رستم را به سام و مهراب اطّلاع داد» (غرر، ص۱۰۵).
[۷] – در غرر نیز شوق دیدار رستم، سام را به سیستان می کشاند. (غرر، ص۱۰۵ و شاهنامه ی ثعالبی، ص۴۸).
[۸] – در غرر این قسمت نیامده است.
[۹] – این قسمت نیز در غرر نیامده است.
[۱۰] – غرر، ص۱۴۲ و شاهنامه ی ثعالبی، ص۶۳
[۱۱] – «چون زال رستم را بفرستاد و او را (کیقباد) از همان کوه همدان به در ری آورد و بر تخت نشاندند و با افراسیاب حرب کرد و نخستین حرب رستم این بودست و افراسیاب را از پشت زین برداشت تا از غلبه ی ترکان کمرش گسسته شد و بیفتاد و در میان سواران گریخت …» (مجمل التواریخ، ص۴۵). امّا در غرر ثعالبی افراسیاب با افسونگری از چنگ رستم می دهد:» رستم بر او (افراسیاب) حمله ور گشته فایق آمد. افراسیاب که حس کرد حریف او نخواهد بود از ترس رو به فرار نهاد، رستم او را تعقیب و گرفتار کرد و کمرش را گرفته از زین کند و بر زمین افگند و آن گاه از اسپ به زیر آمده او را بغل گرفت که زنده به نزد کیقباد برد افراسیاب به فسونگری موفّق گردید که خود را از چنگ او خلاص کرده فرار اختیار کند» (شاهنامه ی ثعالبی، ص۶۵ و غرر، ص۱۴۵).
[۱۲] – در غرر آمده است که «کیقباد رستم را خلعت بخشید و حکومت هندوستان بدو سپرد.» ( شاهنامه ی ثعالبی، صص۶۵ و ۶۶، غرر، ص۱۶۴).
[۱۳] – در بلعمی آمده است که «کاوس را سپهسالاری بود نام او رستم بن دستان و بزرگ بود و در جهان از او نیرومندتر نبود و مهتری سیستان او را بود» (ص۴۷).
[۱۴] – داستان هفت خوان در غرر ثعالبی نیامده است.
[۱۵] – در اثری که به زبان سغدی پیدا شده است آمده است که «رستم تا دروازه ی شهر از پی ایشان (دیوان) بتاخت. بسیاری از پایمال او مردند. دیوان فراهم آمدند که بزرگ زشتی و بزرگ شرمساری بر ما که یک تنه سواری ما را چنین در شهر محبوس داشته است … دیوان به فراهم ساختن خویش آغاز نهادند و ساز و برگ گران فراهم ساختند … باران و برف و تگرگ برانگیختند و غوغا کردند و آتش و شعله و دود به پا ساختند و به جستجوی رستم دلاور رفتند. آن گاه رخش گرم دم بیامد و رستم را بیدار کرد. رستم خواب را بگذاشت و چالاک جامه ی پوست پلنگ بپوشید و کماندان ببست و بر رخش برآمد و به سوی دیوان روی نمود… دیوان یکدیگر را دل دادند همگی غریو برکشیدند و به تعقیب رستم روی آوردند. آن گاه رستم بازگشت و به سوی دیوان روی آور شد، چون شیر دژم که به سوی نخجیر روی آورد …» احسان یارشاطر، «رستم در زبان سغدی» مجله ی مهر، ش۷، (مهر ۱۳۳۱) صص ۴۰۶-۴۱۱٫
[۱۶] – طبری نیز به رفتن کاوس به هاماوران اشاره می کند و می افزاید که رستم او را رهانید و کاوس در برابر، سیستان و هدیه های فراوان به رستم بخشید. (طبری، ج۱، صص۶۰۳-۶۰۴). امّا ثعالبی ذکر کرده است، نام پادشاه هاماوران (حمیر=یمن) ذوالاذعار بود. (شاهنامه ی ثعالبی، صص۷۱-۷۳ و غرر صص۱۶۱ و ۱۶۲؛ اخبارالطوال، ص۸۲).