آورده‌اند زمانی حجاج بن یوسف که در بی‌رحمی و خونریزی کم نظیر بود، قصد کرد عارف و زاهد مشهور، حسن بصری را بگیرد. افرادی را برای دستگیری او فرستاد. حسن بصری از بصره بیرون رفت و سر به صحرا گذاشت. رفت تا به صومعه عابدی رسید و داخل شد و گفت: از دست حجاج گریخته‌ام و آمده‌ام که در امان تو باشم. عابد به او گفت: در صومعه بنشین و خود بر درِ صومعه سجاده انداخت و به نماز ایستاد. ساعتی گذشت مأموران حجاج رسیدند و گفتند: حسن بصری را دیدی؟ گفت: دیدم. گفتند: کجاست؟ گفت: در صومعه. مأموران داخل شدند و خداوند حسن را از چشم آنها پوشیده داشت و او را ندیدند. بیرون آمدند و گفتند: مرد زاهد! چرا دروغ می‌گویی؟ این را گفتند و رفتند.

حسن بصری به عابد گفت: چرا می‌خواستی مرا به کشتن دهی؟ عابد گفت: اگر من دروغ می‌گفتم، شومی دروغ، دامن تو را هم می‌گرفت و آنان بدون اجازه من وارد صومعه می‌شدند و تو را بیرون می آوردند، اما به برکت صدق و راستی من، آفریدگار عالم پرده‌ای پیش چشم ایشان افکند که تو در سلامت ماندی و دروغی هم بر زبان من نرفت.