نجار راستگو و تیشه طلا
«روزی نجاری بر لب رودخانه نشسته بود که تیشه اش در آب افتاد. بنای تضرّع و زاری به درگاه حضرت باری بنهاد. فرشتهای تیشهای طلایی از آب برآورد و به دست او داد. نجار راستگو گفت: این از آن من نیست! تیشه نقرهای آورد، باز قبول ننمود. بالاخره تیشه او را از آب برآورد و تسلیم او کرد و آن دو دیگر را هم به او بخشید و نجار به این واسطه دولتمند و آوازه این حکایت در شهر بلند گردید! نجار دیگر در همان محل رفته تیشه خود را در آب انداخت و به دعا پرداخت. فرشته تیشه طلا برآورد و از او سؤال کرد که آیا تیشه او این است؟ گفت: آری همین تیشه است! فرشته گفت: ای بیخرد آیا میتوانی بفریبی آنکه اسرار قلب تو را میداند و مستورات ضمیرت را میخواند؟ و تیشه را در آب انداخت و از نظر غایب شد و نجار دانست که اگر راست گفته بود، مثل آن دیگر غنی و متمول میگشت».
+ نوشته شده در شنبه یکم آبان ۱۳۸۹ ساعت 14:36 توسط SAJAD96
|